مدتی بود از دنیای مجازی دور بودم البته بیکار نبودم مطالعاتی داشتم که به امید خدا در موردش با هاتون مشورت میکنم
اما حالا که بعد چند هفته به این گروه دوست داشتنی سر میزنم اگه اجازه بدین چند دقیقه ای در خدمتتون باشم ...
البته الان دوست دارم کمی شعر بگم...
تمام خستگی ام را
از فصلهای بی تو
در سایه ی برگهای تنها تر از من ،
روی برفها جا میگذارم. و
_به هوایی سفر میکنم که با تو تر میشود
_دامن خشک چشمهایم
به امیدی که شاید این ابرهای عقیم،
برای روزهای بعد از تو...
_طوفانی دست و پا کنند
که تمام خسارتش ،هستی من برآورد شده!
باز بغض میکند
هوای دلش،
دخترکی که چارقدش را
با باد معامله کرد
و حالا رفیعترین پلهای هوایی
کمکی به شکستنش نمیکنند!































